الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
169
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) فصل چهاردهم آنگاه آن حضرت رفت تا قصر بنى مقاتل و بدانجا فرود آمد خيمهاى بر افراشته ديد فرمود : اين خيمه از آن كيست ؟ گفتند : از عبيد الله بن حرّ جعفى است . فرمود : او را نزد من بخوانيد . چون فرستادهء امام حجّاج بن مسروق جعفى نزد او آمد گفت : اينك حسين بن على عليه السّلام تو را مىخواند . گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ من از كوفه بيرون نيامدم مگر از ترس اينكه حسين عليه السّلام به كوفه آيد و من آنجا باشم سوگند به خدا كه نمىخواهم او را ببينم يا او مرا ببيند پس فرستاده نزد حسين عليه السّلام بازگشت و سخن او بگفت ؛ امام خود برخاست و نزد او رفت و سلام كرد و بنشست و او را به يارى خود خواند و عبيد الله همان گفتار نخستين را تكرار كرد و از آن دعوت عذر خواست حسين عليه السّلام فرمود : اكنون كه يارى ما نمىكنى از خداى بترس و با ما مقاتله مكن كه هر كس بانگ و فرياد ما را بشنود و يارى ما نكند البته هلاك شود . عبيد الله گفت : هرگز چنين امرى نخواهد بود ان شاء اللّه آنگاه حسين عليه السّلام از نزد او برخاست و به خرگاه خويش آمد . و در كتاب « مخزون في تسلية المحزون » است كه : حسين عليه السّلام رفت تا در قصر ابن مقاتل فرود آمد خيمهاى بر سر پا و نيزهاى برافراشته و اسبى ايستاده ديد پرسيد : اين خيمه از آن كيست ؟ گفتند : از عبيد الله بن حرّ جعفى . آن حضرت مردى از ياران خود كه حجّاج بن مسروق جعفى نام داشت سوى او بفرستاد او رفت و سلام كرد عبيد الله جواب سلام بداد و پرسيد : چه خبر ؟ گفت : خداوند تو را كرامتى روزى كرده است اگر قابل باشى . گفت : چه كرامت ؟ گفت : اينك حسين بن على عليه السّلام تو را به يارى خود مىخواند اگر پيش او كار زار كنى مأجور گردى و اگر كشته شوى شهيد باشى . عبيد الله گفت : اى حجّاج و اللّه من از كوفه بيرون نيامدم مگر از ترس اينكه حسين عليه السّلام بدانجا آيد و من آنجا باشم و يارى او نكنم براى اينكه در